تبليغاتX
درطوفان زندگی باخدابودن بهترازناخدابودن

درطوفان زندگی باخدابودن بهترازناخدابودن

آغاز

    نقطه ی آغاز زندگی از همین حالا شروع می شود

    از وقتی که عشق خدا به قلبت رسوخ  کنه.........

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:28  توسط ر و یا  | 

هر بامدادان بال بر بال کبوتری سفید بر فراز دشتی به سرخی عشق و در ژرفای چشمه ی زلال آرزوهایم

 تو را می بینم که زیر پرتوی طلایی خورشید لبخند زنان میدرخشی.یک عمر پریشانی را به اشتیاق

لحظه ی دیدارت سر می کنم.بدون عطر هستی بخش لطف ات به سان پرستویی هستم که هرگز به

آشیانه نمیرسد((خدای خوبم)).

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:45  توسط ر و یا  | 

برروی صخره های خیس ساحل ،غروب را نظاره می کرد و آرام آرام نجوای عشق می کرد . صدای آب هنگامی که به صخره ها می کوبید همچون تلنگری بود که بر قلب خسته ام می زد و یاد آوری خاطره ای شیرین را بازگو می کرد:

من و خدا بر ساحل نمناک قدم می گذاشتیم و آرام آرام خط مار پیچ دریا را کامل می کردیم ،چه لحظه ی دل انگیزی بود ،((من و خدا))

گاه به گاه پشت سر را نگاه می کردم تا مطمئن شوم تعداد گامها متعلق به دو نفر است .وقتی راه می رفتم احساس عجیبی در وجودم جریان داشت ،دلم قرص بود که تنها نیستم ،تکیه گاهی دارم به وسعت دریا و آرامش کوه ،جای پاهایمان هنوز بر روی شنهای ساحل بود که ناگهان غمی دردناک تمام اشتیاق بودنم را فرا گرفت،تاریکیها بر من هجوم آوردند و نازکی خیالم را دریدند،هجوم سایه های وهم ،خیمه ی سرد اندوه ،ریختن غبار درد و هر آنچه که از آن پرهیز می کردم.

در همان لحظه های تلخ پشت سر را نگاه کردم اثر پاهای روی ساحل کم شده بود دیگر فقط جای پای من بود و دیگر هیچ...

خمیدگی احساسم را حس کردم،دلم تنگ شد و به خدا نالیدم که چرا بر سر لحظه های سرد من آفتاب درخشانش را امر نکردتا بر من خسته دل بتابد.می نالیدم و می گفتم که ناگهان همان حس اولیه در من ایجاد شد،بلافاصله پشت سر را نگاه کردم

آرام شدم

چون رد گامهایم بر روی شنها یکی نبود، باز هم خدا در کنار من بود

به او گفتم هر آنچه دلم را تنگ کرده بود،او آرام به حرفهایم گوش میکرد

وقتی دل تنگی هایم پایان گرفت او...........آرام گفت:در آن لحظه های سرد و غمبار که تو فقط رد پای یکی را بر روی ساحل حس می کردی

آن تو نبودی که بر ساحل راه می رفتی و درد را تحمل می کردی بلکه تو در آغوش من بودی آن رد پاها......

بنده ی من!

هیچگاه در تنهایی و خطرات تنها نیستی و من همیشه با توام و لیکن این تویی که نمیبینی و حس نمی کنی ،من تو را دوست دارم با همه ی عصیانت و با همه ی گناهت باز هم در کنارت می مانم .

آفتاب دیگر نای نفس کشیدن نداشت و دریا تمام وجودش را در خود غرق کرده بود و من هنوز بر روی صخره های ساحل نشسته بودم ،حس کردم کسی در گوشم نجوا می کند:بر خیز معبودت دلتنگ گفتگو با توست...

بی تاب و حریص لحظه ی دیدار به سویش دویدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:35  توسط ر و یا  | 

توجه!

از آپ بعدی

موضوع وبلاگ عوض میشه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:20  توسط ر و یا  | 

نخواستم  با غم بسا زی

نخواستم  هیچی نگی

نخواستم درد دلتو  دیگه با هیچکی نگی

اخه عشق اجباری نیست

تو زندون من نمون

حا لا که فکر رفتنی

دیگه از موندن نخون

تا دیدم می خوای بری

دلم راتو سد نکرد

برو فردا مال تو

دیگه اینجا بر نگرد

بدون من بعد من

دلتو هر جا جا نذا ر

غم با من بودنو تو من بعد یادت نیا ر

اگه شونت تکیه گامه

پس چرا من تنها شدم

چرا هر لحظه ام همیشه منم تنها با خودم

یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم

چقدر قصه ام خنده داره چقدر بیکا ر دلم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:18  توسط ر و یا  | 

 

بسوزون تابستون

 

 بعضی از ما آدما باید جهنم این دنیا رو هم ببینیم...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:46  توسط ر و یا  | 

صداي تازه اي نمي شنوم همون صداي هميشگيه

آره گوش كن...

مطمئن ام داري مي شنوي

چون صداي شكستن قلبها همه ي دنيا رو پر كرده..

 

                       .................................

 

مثل اينكه از اين به بعد خدا بايد لاشخور خلق نكنه!!!!

چون داره با يه تير د و تا نشون مي زنه، يكي خلق ميكنه

با د و ويژگي   انسان مساوی لاشخور

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:49  توسط ر و یا  | 

شگفتا...

تا بود نمي ديدم

تا مي خواند نمي شنيدم

افسوس!

وقتي ديدم كه نبود

وقتي شنيدم كه نخواند...

 

 منو ببخش اگه در نبودت روزت رو به سنگ

قبرت تبريك ميگم.

 

هجرت تو هر چه كه بود معراج تو بود

اما من اسير مرداب زمينم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:23  توسط ر و یا  | 

از سياهي

روي سياهي

با سيا ه

چي مي تونم بنويسم ؟؟؟؟

..........................................

 

كاش مرداب قلبت يه تابلوي

 

        ورود ممنوع

 

 داشت تا اون وقتي كه توش غرق شدم

به دست و پا زدنم نمي خنديدي.

...............................................

 

شايد تقصير تو نبود حق عاشق ها از اين بيشتر نباشه

اما

بيشتر از هيچي چي مي تونه باشه؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 4:44  توسط ر و یا  | 

ماه هاست كه از ستاره ها خبري نيست

ومن آسمان را نگاه مي كنم دوباره

كه شايد ستاره اي را ببينم

زندگي تكراري نيست اما

كاش مثل گذشته ها تكراري بود

مي آيم و مي روم

و چشمانم پر از اشكند هميشه...........                             

 

                               ........................................

 

حس قشنگيه اگر كسي كه لايق پرستشه در حد خدا پرستش كني.

من مادرم رو پرستش مي كنم شايد بيشتر از خدا......هر چند با تا خيراما

از خدا مي خوام كه خدامو ازم نگيره.مادرم روزت مبارك...

امشب از اون شباست كه حتي نزديكانم كه فقط يه ديوار ازم فاصله دارن

 رو بي نهايت از خودم دور ميبينم

از اون شبايي كه خودم رو تنها با يه دنيا شكايت از زمين و زمان پيدا مي كنم.

 تنهايي يه دوست خيلي با وفاست كه هميشه يادم مي كنه و بهم سر ميزنه كه تنها نباشم

دارم شبم رو با يه آهنگ  و قهوه تلخ تر ميكنم....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:18  توسط ر و یا  | 

سلا م به همه ي دوستاي خوبم

اينم يه سري مطلب قشنگ

اگر مي خواي زياد عمر كني در جواني پير شو

                   .......................

آنقدر باورت دارم كه وقتي ميگو يي باران خيس مي شوم

                     ...................

كودكان دنباله ي هم را گرفته اند

قطار شده اند

سفري از كودكي ....

كاش اين قطار بر گشتن هم داشت تا كودكي

                    ..........................

از درز باريكي

   مينگرم به تاريكي

بغضم

بغض پنجره اي رو به ديوار است

                   .............................

دا نه ي مر واريد پرستگاهي است كه با درد پيرامون دانه ي  شني

بنا شده است.كدامين اشتياق بدن هاي ما را ساخته است و پيرامون كدامين دانه؟؟؟؟

                     ...............................

عشق ميز باني مهر بان  است گر چه براي ميهمان نا خوانده خانه ي عشق

سراب است و ما يه ي خنده...

                      ...........................

عجيب است علا قه ی  ما به بعضي از لذت ها بخشي از رنج ماست....!!!!

                       .........................

كجا مي توان انساني يافت كه به فرمان عقلش باشد نه در انعقاد آدات و تمنا هايش....؟؟؟؟

                     ..........................

 

    

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:23  توسط ر و یا  | 

ر و یا

 
با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترك افسانه مي خواند
نيمه شب در كنج تنهايي:
بيگمان روزي ز راهي دور
ميرسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه ي سم ستور باد پيمايش
ميدرخشد شعله ي خورشيد بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشا ني روشن
حلقه ي موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
((آه... او با اين غرور و شوكت و نيرو ))
((در جهان يكتاست))
((بيگمان شهزاده اي والاست))
دختران سر مي كشند از پشت روزنها
گو نه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه لرزان و پر غوغا
در طپش از شوق يك پندار
((شا يد او خواهان من باشد))
ليك گويي ديده ي شهزاده ي زيبا
ديده ي مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطر آگين
برگ سبزي هم نمي چيند
همچنان آرام و بي تشويش
ميرود شادان به راه خويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضر به ي سم سطو باد پيمايش
مقصد او ...خانه ي دلدار زيبايش
مر دمان از يكديگر آهسته مي پرسند
((كيست پس اين دختر خوشبخت؟))
نا گهان در خانه ميپيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست.... آري ....اوست
((آه...اي شهزاده اي محبوب رويا يي
نيمه شبها خواب مي ديدم كه مي آيي))
زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
((اي دو چشمانت رهي روشن به سوي
شهر زيبايي
آه بشتاب ره بسي دور است
ليك در پايا ن اين ره قصر پر نور است))
مينهم پا بر ركاب مركبش خاموش
ميخزم در سايه ي آن سينه و آغوش
باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كو چه هاي شهر
ضر به ي سم سطور باد پيمايش
ميكشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديده ي حيران
زير لب آهسته مي گويند :
 
((دختر خوشبخت!))
 
فروغ فرخزاد...

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:13  توسط ر و یا  | 

جمعه

 
توي قاب خيس اين پنجره ها
عكسي از جمعه ي غمگين ميبينم
چه سياهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابراي سنگين مي بينم
داره از ابر سياه خون مي چكه
جمعه ها خون جاي بارون مي چكه
نفسم در نمي آد
جمعه ها سر نمي آد
كاش مي بستم چشمامو
اين ازم بر نمي آد
عصر جمعه به هزار سال مي رسه
جمعه ها غم ديگه بيداد مي كنه
.....................
شنيديد ميگن :اگه كسي در طول هفته همه ي كاراش مثبت(از نظر معنوي)باشه جمعه هاش خيلي قشنگه
و دلگير نيست....
اگه اينجوري باشه كه يعني من هميشه كارام بد بوده چون جمعه هام هميشه دلگيره!!!!!!!!
اين جمعه ي لعنتي  ام مثل همه ی جمعه ها  نمي گذره .دلم هواي خيلي هارو كرده
خيلي ها كه يا دستشون از اين لجنزار كه اسمش زندگيه كوتاهه يا اصلا يادشونم نيست كه منو مي شناختن
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:16  توسط ر و یا  | 

آتش امید

تنها بازمانده ي يك كشتي شكسته به جزيره ي

 كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان

دعا كرد كه كه خدا نجاتش دهد اگر چه روزها را

به دنبال يار ي رساني از نظر مي گذراند اما كسي

نمي آمد و سر انجام خسته شد و از پا افتاد.

موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را

از عوامل زيان بار محا فظت كند و دارايي هاي اندكش

را در آن نگه دارد.اما روزي كه براي جستجوي غذا

بيرون رفته بود به هنگام بازگشتن ديد كه كلبه اش در

 حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان مي رود

متا سفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود

از شدت خشم و اندوه فرياد زد:خدايا! تو چه طور راضي شدي

با من چنين كاري بكني؟صبح روز بعد با صداي كشتي اي  كه 

به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.كشتي آمده بود تا نجاتش دهد

مرد از نجات دهندگان پرسيد:شما از كجا فهميديد كه من در اينجا هستم؟

آنها جواب دادند:ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم...

پس يادت باش اگه كلبه ات سوخت و خاكستر شد ممكن است دود هاي

 بر خاسته از آن علايمي باشند كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواهد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:15  توسط ر و یا  | 

شب مرگ

اي خاطرات كهنه و پوسيده و در هم ز من امشب چه مي خواهيد؟

ز من امشب كه مي ميرم  يكه و تنها چه مي خواهيد؟

براي مردنم كسي را خبر نسازيد

نمي خواهم ببيند مادرم  سختي جان كندنم را .

نامه اي نوشتم ام كه اگر افتد به دست مادرم از دل كشد آهي .

وگر افتد به دست دلبرم اشكش فرو ريزد.

بدينسان نامه ام :

سلام مادر سلام اي نازنين اي مهربان اي بهترين

دگر در دفترم شعر جديدي را

                               نخواهي ديد نخواهي ديد

دگر در آلبومم عكس جديدي را

                                 نخواهي ديد

دگر هر شب در را به سويم باز نخواهي كرد

دگر از من نمي پرسي كجا بودي در اين ظلمت؟

         چه مي كردي ؟ چه مي خواهي؟

مادر اگر روزي رفيق مهرباني آمد سراغ من

بگو:فرزندم به ناكامي جان داد

و تا آخرين لحظه ي عمر به سختي سخن مي گفت:

                                     

                                       خدا حافظ عزيزانم

                                                  خداحافظ رفيقانم

                                                                        

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:29  توسط ر و یا  | 

جاده های دلتنگی

داشتم مي رفتم كه با همه چيز خداحافظي كنم .

داشتم مي رفتم تا از اين دنيا با تمام نيرنگ ها بديها و پستي ها يش

 فرار كنم.گمان نمي كردم چشمي در جستو جوي من با شد .

در راهي بودم كه از انتهايش خبر نداشتم و هرچه بيشتر پيش

 مي ر فتم بيشتر رنج مي بردم.از همه چيز دل بريده بودم .در انتظار

مردن لحظه ها را سپري مي كردم.

ديگر حتي افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمي كرد.

دلم از سنگ شده بود.وجودم سرد سرد .تنها براي خاك زنده

بودم.من در نظر درختان  گلها و زلالي چشمه ها مرده بودم.من با

زندگي لج كرده بودم و زندگي هم به عكس العمل هاي من مي خنديد.

حاضر نبودم كه  ببينم در زندگي شكست خوردهام.تمام حرفها و

 اشكهايم را پشت غرورم پنهان كرده بودم.

نمي خواستم كه كسي برايم گريه كند.من تصور مي كردم راهي براي

بازگشت وجود ندارد. از سراسر وجودم غرور مي جوشيد كه از

 بازگشتنم خودداري مي كرد.تا اينكه سحر بوي گلهاي كنار جا ده نظرم

را جلب كرد.از زماني كه پا در اين راه گذاشته ام اين اولين چيزي

بود كه نظرم را جلب مي كرد .باد موسيقي زندگي را مي نواخت و من

با گلها مي رقصيدم .ديگر واژه ي زندگي برايم زيبا بود.زنده بودم تا

زندگي كنم.افسوس كه يك برگ پاييزي همه چيز را دوباره از من

 گرفت و باز در اين دنيا تنهاي تنها شدم. دلم مي خواست فرياد

 بكشم  و اتقام بگيرم.اما بر لبهاي من ترانه ي سكوت جاري بود.از

پشت پر چين سكوت به زندگي نگاه مي كردم .

دلم مي خواست بر گردم ولي داغ گلهاي كنار جاده در دلم تازه مي شد.

مجبور شدم در اين راه بي پا يا ن جلوتر بروم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:26  توسط ر و یا  | 

شب,مهتاب,رویا

گردونه ي شب آرام آرام پيش مي آيد و همه جا را در تاريكي و خاموشي مي برد.

شب را دوست دارم شب را مي پرستم شب سكوت است و آرامش دنيا دنياي ديگري است .

همراه نسيم شب به آسما نها پرواز مي كنم هيچكس خلوتم را بر هم نمي زند.نه حر في نه حديثي نه تر حمي

در خاموشي عميق شب كه قلبم و خداوند است نغمه دلپذير و خوش آهنگي مي شنوم كه از سرچشمه ي تقدير بر مي خيزد

آشفته و جسور از پشت پنجره به آسما ن خيره مي شوم و در برابر ستا رگان زانو بر زمين مي نهم تا به سرود مقدس روشنايي

گوش فرا دهم كه اختران مي خوانند.

و آرام پا بر ديدگان من مي گذارد مي پرسم آيا آمده اي تا درون قلب من جا كني و فروغي در روح من بتا با ني؟

نا گها ن شهابي آبي رنگ از مهتاب جدا مي شود و بر پيشا ني خاموش من مي لغزد و

سبك روح

با چشماني پر از حسرت و آرزو به مهتاب خيره مي شوم او مرا مي خواند و ميبيند و مي گويد:

حتما به تنهايي من گريه ي كني؟

چقدر دلم غمگين و دردمند است. به اختران درخشان مي گويم :

نا زنينا ن مرا امشب نور باران كنيد

اما افسوس خيلي زود از كنا ر افق ابر هاي شوم به راه مي افتند و اين شعاع دلپذير را مي پوشا نند و

دوبا ره همه چيز و همه جا به ظلمت تبديل مي شود .

و باز من و یک دنیا دلتنگي از فراق مهتاب خواهيم ماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:15  توسط ر و یا  | 

هنر

هنر مصريان علوم غريبه است the art of the Egyptians is in the occult.

هنر يونانيها تناسب استthe art of the Greeks is in theproportion.

 هنر روميان تقليد است the art of the Romans is in echo.

هنر چيني ها آداب معاشرت است the art of the Chinese is in etqueter.

هنر هندوها سنجيدن خير و شر است the art of the Hindus is in the weighingof good and evil.

هنر يهوديان ويراني استthe art of the Jews is in the sense of doom.

هنر اعراب اغراق است the art of the Arabs is in reminiscence and exaggeration.

هنر پارسيان در عيب جويي است the art of the Persians is in fastidiousness.

هنر فرانسوي ها در كلك و تر دستي استthe art of the Franch is in finesse.
هنر انگليسي ها در تحليل است
the art of the English is in analysis.

هنر اسپانيايي ها در تحجر استthe art of the Spaniards is in fanaticism.

هنر ايتاليايي ها در قشنگي استthe art of the Italians is in beauty.

هنر آلماني ها در جاه طلبي است is in ambition. the art of the Germans

هنر روس ها در غم و غصه استthe art of the Russians is in sadness.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 1:42  توسط ر و یا  | 

ما اغلب از فردا ها قرض مي كنيم تا وام خويش را به ديروزها بپردازيم .

WE AFFEN BORROW FROM OUR TOMORROWS

TO PAY OUR DEBTS TO OUR YESTERDAY .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 1:37  توسط ر و یا  | 

من سكوت را از آدم پر گو آموختم و برد باري را از نا بردبار و مهر باني را از نا مهربان

اما عجيب است كه قدر دان اين آموزگارانم نيستم

.

I HAVE LEARNED SILENCE FROM THE THALKATIVE

;TOLEARNATHIN FROM TEH INTOLERANT;AND KINDNESS FROM THE UNKINED ;

YET STRANGE ;I AM UNGRETEFUL TO THESE THEACHER

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:25  توسط ر و یا  | 

دسته ي كاغذ بر ميز در نخسيتين نگاه آفتاب

كتابي مبهم و سيگاري خاكستر شده كنار فنجان چاي از ياد رفته

((بخشي ممنوع در ذهن من))

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:23  توسط ر و یا  | 

سلام به همه ي دوستاي خوبي كه لطف دارن و هميشه به من سر مي زنن

از اينكه چند وقت چيزي ننوشتم معذرت مي خوام .

از اين به بعد مي خوام موضوع وبلاگمو عوض كنم و هر چيزي كه به نظرم جالب باشه روبا موضوعات مختلف براتون مي نويسم

شما هم با نظراتتون كمكم كنيد خوشحال ميشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:16  توسط ر و یا  | 

شروع جدید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:10  توسط ر و یا  | 

چه رفته است بر تو بر ما؟

چرا چنین شده ای ؟

آه که عشق ما طنابی است خشن

که ما را به هم گره می زند

با نشانه زخمی بر تنمان

هر گاه که سر جدا شدن داشته باشیم

از این زخم

سر جدا شدن از هم

گرهی دیگر بر ما می زند

با زخمی دیگر و آتشی دیگ

رچرا چنین شدهای ؟

تو را که می نگرم جز دو چشم

چون چشم همگان چیزی نمی بینم

دهانی را که زیبا تر از هر دهانی بوسیدهام

در میان هزاران دهان دیگر گم می کنم

وتنت را می بینم چون تمامی تنها

که بی هیچ خاطرهای از من جدا شده اند

چه تهی می گذری از میان جهان

بی هیچ هوایی بی هیچ صدایی

بیهوده در تو می جستم

زرفایی برای بازوانم

ودر زیر پوست تو زیر چشمان تو

چیزی نیست

چرا چرا چرا

عشق من چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:15  توسط ر و یا  | 

وقتی به آسمون نگاه نگاه می کنی دوست داشتی کدوم ستاره مال تو بود؟

به اونی که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نوره

 رو همه نگاه می کنن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:13  توسط ر و یا  | 

با مداد نقره ای تو را ماه می کشم

چقدر زیبایی !!

بتاب تا بگریم با سر انگشتان مهتابی ات از پلکهایم طلوع کن

اگر نتابی شبی را بی ستاره خواهم مرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:49  توسط ر و یا  | 

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

 

که نامی خوشتر از اینت ندانم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:5  توسط ر و یا  | 

ماه و سنگ

اگر ماه بودم به هر کجا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر کجا که بودم سر رهگذار تو جای می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هر کجا که بودم

مرا می شکستی ....

مرا می شکستی .....!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:23  توسط ر و یا  | 

تو فکر یک سقفم

 

یک سقف بی روزن 

 

یک سقف پا بر جا

 

محکم تر از آهن

 

سقفی که تن پوش

 

 هراس ما باشه

 

تو سردی شب ها

 

 لباس ما باشه

 

سقفی اندازه ی

 

قلب من و تو

 

واسه لمس تپش

 

 دلواپسی

 

برای شرم لطیف

 

 ایینه ها

 

واسه پیچیدن

 

بوی اطلسی

 

زیر این سقف

 

با تو از گل

 

از شب و ستاره  

 

می گم

 

از تو و از خواستن

 

می گم و دوباره

 

می گم

 

زندگیمو زیر

 

 این سقف

 

با تو اندازه می گیرم

 

گم  می شم

 

تو  معنی تو

 

معنی تازه می گیرم

 

سقفمون

 

افسوس و افسوس

 

تن ابر آسمون

 

یه افق یه بی نهایت

 

کمترین فاصلمونه

 

تو فکر یک سقفم

 

یک سقف رویا یی

 

سقفی برای ما

 

حتی مقوایی

 

تو فکر یک سقفم

 

یه سقف بی روزن

 

سقفی برای عشق

 

برای تو با من

 

زیر این سقف اگه باشه

 

پر می شه از گرمای تو

 

لختی پنجره هاشو

 

 می پو شو نه

 

دستای تو

 

زیر این سقف خوبه

 

عطر خود فراموشی

 

بپا شیم

 

آخر قصه بخوابیم

 

اول ترانه پا شیم

 

سقفمون افسوس و افسوس...........................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:36  توسط ر و یا  | 

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره

 

رنگ چشمهای تو بارونو به یادم می یاره

 

 

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

 

 

قهر تو تلخی ی زندون و به یادم میاره

 

                                          

    نیاز من تو رو هر روز دیدنه

                                             

                                

    از لبت دوستت دارم شنیدنه 

 

 

      نفست شعر بلند بودنه

 

     با تو بودن بهترین شعر منه

 

 تو بزرگی مث اون لحظه که بارون می زنه

 

تو همون خونی که هر لحظه توی رگ های منه

 

تو مث خواب گل سرخی   لطیفی مث خواب

 

من همونم که اگه بی تو باشه  جون می کنه ......................

                                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:26  توسط ر و یا  |